تبلیغات
سرود مهر
سرود مهر



پرواز

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز
و دویدن که آموختی ، پرواز را
- - - - - - - - - - - - - -
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند
- - - - - - - - - - - - - -
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر
- - - - - - - - - - - - - -
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شو
- - - - - - - - - - - - - -
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت
- - - - - - - - - - - - - -
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
- - - - - - - - - - - - - -
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
- - - - - - - - - - - - - -
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
- - - - - - - - - - - - - -
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
- - - - - - - - - - - - - -
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت


چهارشنبه 28 دی 1390 | نظرات ()

نامه نوه استاد شجریان خطاب به محمدرضا لطفی

«آوا مشکاتیان» نوه دختری «محمدرضا شجریان» و فرزند استاد فقید «پرویز مشکاتیان» نامه‌ای را خطاب به «محمدرضا لطفی» نگاشته که اصل آن در سایت آواز منتشر شده است. این نامه را با هم می‌خوانیم:
استاد لطفی! اگر شما حرمت بزرگوار پدرم ندانستی، من دختِ خاندانی‌ام که حرمت می‌شناسند، پس هنوز می‌خوانمت استاد! قضاوتِ بودن یا نبودنش یا بهتر بگویم استادماندنِ شما بماند برای تاریخ.
هنوز به یاد دارم شوقی را کز آمدن شما در چشمان مهربان پدرم دیدم. به یاد دارم ظهری را که به دیدارتان آمد به رسم رفاقتِ دیرین.پدرِ من هیچ‌گاه «رفیق» را «سیاسی» نکرد!! چیزی که شما بودید. و اکنون از معنای‌ هر دو بازماندید. که دگر نه پیرو آن فکرید کز برایش از این سرزمین گریختید و نه معنای‌ حقیقی رفیق می‌دانید. و خوش به روزگار من و آئین که تا هستیم، سرمی‌افرازیم به غرور از حرمت‌ مردمی که پرویز می‌دانست.

باری، او رفت با دستان هنرمندش و ماند نغمات زیبایش. و شما؛ همان دوست که پرویز آن همه دوستش می‌داشت، نه تنها کلامی به مهر برای خاندان من ننگاشتید در آن هنگام سوگ، که آن کذب‌های خنده‌آور گفتید. تا این‌جا نیز در قاموس من به جز سکوت نبود، اما این بار آتش‌بیار معرکه‌ای شدید که نباید. پس برای‌تان مرور می‌کنم  چیزهایی را که نمی‌دانید یا نمی‌خواهید که بدانید.
خاطره‌ی به چالش کشیدن «بیداد» در مجلس وقت و آن همه اذیّت را به یاد دارید؟ به یاد دارید که پدرم و همراهانش ساز را به سان سلاح باید با مجوز حمل می‌کردند؟ می‌دانید چند ساز هنرمندان این سرزمین در آن سال‌ها شکست؟  چند ساعت موسیقی ضبط شده به خونِ دل، پاک شد؟ به یاد دارید کنسرت‌هایی را که در میان اجرا، هنرمندان‌مان را از روی سن پایین می‌کشیدند؟ آن سال‌ها شما در گوشه‌ای از دنیا آرام گرفته بودید!

 

استاد لطفی، اگر شما یادتان نیست به خاطرتان می‌آورم که در اوایل انقلاب آن‌قدر بعضی‌  تندرو بودند که باید سِلفون روی کاست‌های سونی را می‌سوزاندی! بیداد در این هنگام منتشر شد. در همین محیطی‌ که شما خیلی راحت از آن سخن می‌گویید. بعد از سه دهه، در هنگامی که هنرمندان این سرزمین خون دل‌ها خوردند تا بخشی، تنها بخشی از حقوق‌شان را باز پس گیرند، آمدید گفتید که هیچ کس هیچ کاری نکرده است. اگر از خاطرات رنجش‌های گونه‌گون در این سال‌ها بگویم، می‌شود کتاب نوشت. از خاطراتی که اگر بگویی، می‌شود جار زدن و جلب توجه! پس بماند برای دلم.
آن‌قدر ضد و نقیض میان گفته‌های شما هست که نمی‌دانم کدام را باید به چالش کشید. گویی خود نیز نمی‌دانید چه می‌خواهید! بر محمدرضای شجریان خرده گرفته‌اید که دردش موسیقی‌ نیست و نمی‌خواهد یک جریان فرهنگی‌ باشد. مرور کنید مصاحبه‌های‌تان را. شما به همه و جزییات زندگی‌ همه کار داشتید و از همه سخن گفتید و به راستی‌ آن‌قدر که سنگ خودتان را به سینه زدید که من چنین و چنان، چه‌قدر سنگ موسیقی‌ را به سینه زدید؟ شاید نمی‌دانید اما بسیاری را می‌شناسم که عاشقانه دوست‌تان داشتند و اکنون از گفته‌های شما خجل‌ اند.
استاد لطفی، آوا موسیقی شما را به چالش نمی‌کشد، اما می‌تواند راوی خاطره‌ای از مردی باشد که هنوز مردمانش اشک‌ـ‌به‌ـ‌گونه و گاهی‌ هم سماع‌کنان به نغماتش گوش می‌کنند.
شبی‌ که پدرم به کنسرت شما آمد و از نیمه‌ی کنسرت به خانه بازگشت. تا صبح غمگین در خانه قدم‌ زد. گاهی بغض داشت. هنگامی که رسید از راه، نشست. طبق عادت و به هنگام تاٌثر زیاد، دو دست بر پیشانی گذاشت و سر به زیر افکند. پرسیدم چرا این‌قدر زود آمدید؟ خوب اید؟ با نگاهی‌ همه غم و صدایی گرفته گفت: «آوا، امشب احساس می‌کردم لطفی دارد روی سِن، خودش را پیش چشم همگان دار می‌زند…»



سه شنبه 27 دی 1390 | نظرات ()

کنسرت گرامیداشت زنده یاد پرویز مشکاتیان

کنسرت گرامیداشت زنده یاد پرویز مشکاتیان

همایون شجریان با همراهی سنتور سیامک آقایی و ضرب آیین مشکاتیان

بیست و هفتم شهریور ماه سال 1389 - تهران، تالار وحدت

دانلود فول آلبوم

حجم: 28MB 

 



دوشنبه 26 دی 1390 | نظرات ()

یلدا

امسال برای یلدایت یك بقچه شعر بافته ام
از تار دل و پود مهرو جامی شراب
كه كمی به چهل سالگی اش مانده
بگذار این بار حافظ مهمان باشد
و من میزبان
بگذار تزئین سفره این یلدایت
شعر و شرابم باشد
شاید خدا خواست و تفال این یلدا
خودش شد قصه ای مثل هزار و یكشب ...


 



سه شنبه 29 آذر 1390 | نظرات ()

آســمان بــ ـارانــ ـی استــــ

آســمان بــ ـارانــ ـی استــــ

اشـ ـکــ مــ ـن هـم جــ ـاری استــــ

شـایـد ایــ ـن ابــر کهـ مــ ـی نالــد و مــ ـی گـــرید از درد مــ ـن استـــ

شـایــد آســمان هـم از دل مــ ـن بـا خبــ ـر استـــ!

شــایـد او مــ ـی دانـد

کهـ فــ ـرو خــوردن غــ ـم

قـاتـل جـان مــ ـن استـــ

مــ ـن زیــر بــ ـاران از غـ ـم و درد خـود مــ ـی نالــم!

اشکـــ خود را نگهــ مــ ـی دارم با یکـــ بــغض کهــنهــ

مــ ـن رهــایـش کــ ـردم بـاز زیــ ـر بــ ـاران

مــ ـن زیــ ـر بــ ـاران اشــ ـکهـا مــ ـی ریــزم!

همــ ـگان در گــذرنـد!

بـاز بــ ـی هیــ ـچ تـامــ ـل در مــ ـن!

ســر به ســ ـوی آســمان مــ ـی ســایم!

مــ ـن نمیــ ـدانم!

صــورتــ ـم بـ ـارانــ ـی استــ یــا آســمان بــ ـارانــ ـی استــــ


جمعه 25 آذر 1390 | نظرات ()

آنکه شد هم بی خبر... هم بی اثر..

دود میخیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟؟؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام؟؟؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در آب
 

لیک از ژرفای دریا بی خبر
....

سهراب سپهری


پنجشنبه 24 آذر 1390 | نظرات ()

بر آستان وفا

کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است
 چه بس خیال پریشان به چشم بی خواب است
 به سکنان سلامت خبر که خواهد برد
 که باز کشتی ما در میان غرقاب است
 ز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهان
 که نقش مردم حق بین همیشه بر آب است
 به سینه سر محبت نهان کنید که باز
 هزار تیر بلا در کمین احباب است
ببین در اینه داری ثبات سینهی ما
 اگر چه با دل لرزان به سان سیماب است
 بر آستان وفا سر نهاده ایم و هنوز
 اگر امید گشایش بود ازین باب است
 قدح ز هر که گرفتم به جز خمار نداشت
 مرید ساقی خویشم که باده اش ناب است
 مدار چشم امید از چراغدار سپهر
 سیاه گوشه ی زندان چه جای مهتاب است
 زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد
 سزای رستم بد روز مرگ سهراب است
 عقاب ها به هوا پر گشاده اند و دریغ
که این نمایش پرواز نقش در قاب است
 در آرزوی تو آخر به باد خواهد رفت
 چنین که جان پریشان سایه بی تاب است



دوشنبه 21 آذر 1390 | نظرات ()

چشمهارا باید شست..

سهراب ،ای شاعر بزرگ ایران زمین

تو بگو از تنهایی بی کران دل من... حافظ مرا خسته کرده است..

حافظ هردم و هر فال ،دم از امید میزند... کدامین امید؟؟؟

چرا نمیبینم؟؟


چرا امیدی نمیبینم؟؟

سهراب تو بگو... تو بگو از...

از تنهایی یک حشره در ته شب.. از دل به نسیم سپردن

از دورترین مرغ جهان... از افسانه ی شب سلیس و باز...

از رفتن با قایقی چوبی به شهری دور و رویایی که وجود زمینی ندارد...

دیگر خسته شد ه ام از دنیای تیره ..

از با دوست بودن در زیر  (باران وهم)....

وای خدا... خسته شده ام از کسانی که دم از امید می زنند و خودشان ناباورانه امیدوارند...

آیا دنیا اینقدر ظالم است یا اینکه افکار من تیره؟؟؟؟؟؟؟

سهراب میگوید  چشمها را باید شست!!!

چگونه؟؟

اما شاید من هم دارم اشتباه می کنم...
 
چقدر تلخ است قصه ی تنهایی و از آن بدتر بی جواب ماندن سوالهایم....




یکشنبه 20 آذر 1390 | نظرات ()

زندگی یعنی این....

دنیا را بد ساخته اند،

کسی را که دوست داری دوستت ندارد،

کسی که تو را دوست دارد دوستش نداری؛

اما کسی را که دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم ایین زندگی

 هر گز به هم نمیرسند.

                             و این رنج است.

                                                     زندگی یعنی این....

                                                                                              ( دکتر علی شریعتی)



پنجشنبه 17 آذر 1390 | نظرات ()

آرام تر....

آرام تر
سکوت کن ......





صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد...


دوشنبه 14 آذر 1390 | نظرات ()

آدم های ساده را دوست دارم

 

آدم های ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوء استفاده می کند یا

زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب “ آدم” می دهند . .

 



دوشنبه 14 آذر 1390 | نظرات ()

من .. چه بی من زیباست..

در آن شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گلوار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاده عشق را مه اسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تا گفتم که هستی؟ تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب

گذشت روزگاری از آن لحظه ی ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در آن درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب کنارت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه

هنوز شور عشقی به سر داری یا نه؟

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری...



یکشنبه 13 آذر 1390 | نظرات ()

درباره هدایت

پرلاشز...ای خوابگاه نغمه های پردازان عشق وافتخار جاودانی!
کو؟ کجا خوابیده آن انسان عیساآفرین

آنکه عمرش بی نهایت بود٬ در پهنای اشکی ٬بی نهایت!
آنکه عمرش مرگ بود٬ مرگ عمرش زندگانی!
پرلاشز... محض خدا فریاد کن:
بشنوم باری صدایت:
کو هدایت ٬ کو هدایت؟!

کو کجا خوابیده ٬آن تک اختر خاک آشنای آسمانی؟!
تا رسانم من به خاک او:
سلام صامت هم میهنان لخت و عورش را..
تا ببوسم با لب حسرت:
به خاک مظلم غربت لمیده ٬سنگ گورش را...
تا ببینم ٬بار دیگر روح پاکش
تا بخوانم بار دیگر روی خاکش
بوف کورش را

کارو



یکشنبه 13 آذر 1390 | نظرات ()

بی قرار

"آن نی خشکم


که بر لب نوازشگر ناپیدای تو


که قصه ی فراق را در من می نوازی


به غربت خویش پی بردم".

و اکنون نه در این عالم،

که در خویشتن قرار ندارم.


ونه در زیستن


که در بودن خویش نمی گنجم ،

که جامه ی تنگ خویشتنم.

دکترشریعتی



شنبه 28 آبان 1390 | نظرات ()

سخته...!!!

چه سخت است بی بهانه گریه كردن و به ظاهر خندیدن و

 

 به دروغ فریاد زدن كه زندگی شیرین است و

 

 چه سخت است زنده بودن زندگی كردن و

 

 بی دلیل غصه خوردن و بی اختیار مرگ را پذیرفتن

 

چه سخت است گریستن در سكوتی سنگین و خاموش و

 

 به هنگام وداع لبخند زدن و بدان چه سخت است.......

 

 

خدایا به من قدرت بده آنچه را كه نمی توانم تغییر بدهم تحمل كنم...



سه شنبه 24 آبان 1390 | نظرات ()

د.علی شریعتی

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی که او تمام شد

من آغاز کردم

چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن

 

… نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد … نمیخواهم بدانم

کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت … ولی بسیار

 مشتاقم … که از خاک گلویم سوتکی سازد … گلوم

سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش …تاکه

 پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد ….

و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد …

تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را …

 



یکشنبه 22 آبان 1390 | نظرات ()

تقدیم به مینو جان...

دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد هر قطره شود

خورشیدی

باشد كه به صد سوزن نور شب ما را بكند روزن روزن

ما بی تاب و نیایش بی رنگ

از مهرت لبخندی كن بنشان بر لب ما

باشد كه سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو

ما هسته ی پنهان تماشاییم

ز تجلّی ابری كن بفرست كه ببارد بر سر ما

باشد كه به شوری بشكافیم باشد كه ببالیم و به خورشید تو

پیوندیم

هر سو مرز هر سو نام رشته كن از بی شكلی

گذران از مروارید زمان و مكان

باشد كه به هم پیوندد همه چیز باشد كه نماند مرز كه نماند نام

ای دور از دست پر تنهایی خسته است

گهگاه شوری بوزان باشد كه شیار پریدن در تو شود خاموش



شنبه 21 آبان 1390 | نظرات ()

امروزآمدی که خداحافظی کنی

رد شد شبیه رهگذری باد از درخت

 

آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌

 

افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:

 

ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،

 

امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار

 

آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟

 

امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌

 

سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت

 

کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌

 

با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌

 

چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار

 

همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌

 

امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی

 

‌آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!



پنجشنبه 19 آبان 1390 | نظرات ()

تنهایی

فریادهامرده اندسکوت جاریست

تنهایی حاکم سرزمین بی کسیت

میگویند خدا تنهاست ما که خدانیستیم

    پس چراازهمه تنهاتریم         



پنجشنبه 19 آبان 1390 | نظرات ()

دلنوشته ای از دکتر علی شریعتی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و

از احساس سرشار است

 




چهارشنبه 18 آبان 1390 | نظرات ()




farvahar_m70@yahoo.com

مناسبتی
یادداشت روزانه
دانستنی
داستان
شعر
دلنوشته

مهران امانی

هفته چهارم دی 1390
هفته اول دی 1390
هفته چهارم آذر 1390
هفته سوم آذر 1390
هفته دوم آذر 1390
هفته چهارم آبان 1390

پرواز
نامه نوه استاد شجریان خطاب به محمدرضا لطفی
کنسرت گرامیداشت زنده یاد پرویز مشکاتیان
یلدا
آســمان بــ ـارانــ ـی استــــ
آنکه شد هم بی خبر... هم بی اثر..
بر آستان وفا
چشمهارا باید شست..
زندگی یعنی این....
آرام تر....

موسیقی سنتی
دوستداران سنتور و موسیقی
آناهیتا مقیمیان
وبلاگ شخصـــــی الی
پر پرواز
اسیر دل

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

اهنگ رندان مست :

کد آهنگ جدید

?
مدل لباس